أبي الفتح الكراجكي ( مترجم : كمره اى )

38

كنز الفوائد ( گنجينه معارف شيعه اماميه ) ( فارسى )

گويند قمرين يا شمسين و مقصود ماه و خورشيد است و نام يكى را بر ديگرى نهند از راه صنعت تغليب كه در زبان عرب مواردى دارد ) و چون معناى جسم در خدا نيست گفتهء كسى كه او را جسم خواند تباه است و نتواند اين نام را بر خدا نهد و كسى را نرسد كه نامى بر خدا نهد كه خودش را بدان نخوانده و دليلى نباشد بر اينكه جائز است او را بدان نام خواند . و اما كسى كه پندارد خدا جسم است براى اينكه بر خود استوار است و جسم يعنى استوار بر خود ، و اين معنا حد منطقى و حقيقت جسم است ، درست نگفته باشد و لغت او را تخطئه كند زيرا ما دريابيم كه اهل زبان گويند اين اجسم از آنست يعنى جسم‌دارتر است در صورتى كه فزون از او باشد در درازى و پهنا و ژرفا و اگر نبود كه حقيقت جسم نزد آنان همان درازا و پهنا و ژرفا است چنان نميگفتند و چنان نبود . اگر يكى از آنان گويد : مگر از يكى متكلمان بنام شما كه هشام بن حكم است زبانزد نشده كه ميگفته معبودش جسمى است بر صفت اجسام ، چگونه شما با او مخالف هستيد و چگونه با اين عقيده‌اش از او بيزارى نجوئيد ؟ گوئيم از هشام بن حكم رحمة اللَّه عليه زبانزد است كه عقيدهء تجسم را تأييد كرده و ميگفته : خدا جسم است نه چون اجسام . و اينكه به دو بسته‌اند كه گفته جسمى است چون اجسام درست نيست و دليلش آنست كه مخالفانش او را بدين اعتراض ملزم كردند كه آفرينندهء اجسام اگر جسم است بايد درازا و پهنا و ژرفا داشته باشد و اگر او خدا را همانند اجسام ميدانست اين اعتراض مورد نداشت ، اما مخالفت ما با او براى اينست كه برهان اقامه شده بر جسم نبودن خدا و دوستى ما با هشام ( ره ) براى اينست كه شايع است كه از اين گفته برگشته و اعتراف كرده بخطاى خود و توبه كرده براى اينكه به قصد زيارت و ديدار امام صادق ( ع ) بمدينه رفته و او را راه نداده و فرموده تا عقيده دارد خدا جسم است نتواند بحضور امام برسد و او گفته به خدا چنين نگفتم مگر به گمان اينكه موافق قول امام من است و اگر او اين گفته را انكار دارد راستش من از آن بدرگاه خدا توبه كارم و پشيمانم پس امام او را نزد خود راه داد و